با یک‌سری دیگر از بازی‌های وبلاگی در خدمت شما هستیم. این بازی بسیار راحت است و در این بازی برخلاف بازی‌های قبلی که مثلاً باید در مورد اجزای بدن‌تان یا اسم دوست‌دختر سابق‌تان و اینها می‌نوشتید این بازی اصلاً اینطوری نیست بلکه برعکس بسیار ادبی و فرهنگی‌ست. جناب فواد دپرس شده ببخشید وردپرس شده از شهر کویری یزد من را به این بازی دعوت کرد. دلتان بسوزد.
در این بازی گویا باید از کتابهای ناتمام و ناخوانده و اینها بنویسید{از اینجا شروع شد}

والله عرض به حضور منور شما من کتابهایی که 4 - 5 تا ورقش را خواندم و بقیه‌اش را نخواندم و الان هم در کمد کتابهایم دارد خاک می خورد یکی‌اش کتاب «زندگي جنگ و دیگر هیچ» خانم خدابیامرز اوریانا فالاچی هست. این کتاب الان حدوداً 40 سال است که در خانه ما اعلام وجود می‌کند و من سالی دو سه بار فقط گرد و غباری که روی این کتاب نشسته را پاک می‌کنم

کتاب بعدی که تا صفحه 35.6 خواندم و از ادامه خوانش! این کتاب منصرف شدم کتاب «ماهی‌ها در شب می‌خوابند» می‌باشد. سر به رفتگی حوصله اینجانب یکی از علتهای به اتمام نرساندن این کتاب است.

یکی دیگر از کتابهایی که تا آخرش احتمالاً نمی‌خوانم کتاب «بادبادک‌باز» جناب خالد حسینی است. این کتاب را شش‌ماهی می‌شود که از دوستم امانت گرفتم و این روزها هم حتماً زنگ می‌زند که این کتاب‌مان چی شد. نکنه شوهرش دادی و از این حرفها…

از طرف من خانم پانته‌آ از شهر آلمان، خانم مریم از وردپرس، خانم گل مریم از وردپرس، خانم مریم‌اینا از بلاگر، آقای محمد از وردپرس به این بازی دعوتند.

دیشب جناب علی اکبری در شبکه تصویر ایران آمده بود و از ملت خواست کسانی که با انرژی ایشان خوب شدند و درمان پیدا کردند به روی خط بیان و صحبت کنند.
یک نفر زنگ زد کلی انرژی و نیروی استاد رو تحسین کرد و ستایش کرد و گفت: «دکتر علی‌اکبری من یکی از بیمارانی هستم که پیش شما آمدم و شما به‌ام انرژی دادید و مریضیم به طور کلی برطرف شد. من یـُبـوست داشتم و وقتی شما به‌ام انرژی دادید قد کلّه شما ریدم!» دکتر ماتش زده بود. خط دیگری را جواب داد. خط بعدی خانمی بود گفت: «من یک خواهر دارم حدوداً 40 سالش هست، شوهرش هم مرد بسیار خوبیه. فقط اینها یک مشکلی دارن بچه‌دار نمی‌شن. این امواج صوتی که شما در پایان برنامه می‌دید تاثیری داره؟… » یعد از این آقایی زنگ زد و در صحبت‌هایش آنقدر از استاد تعریف و تمجید کرد که گریه استاد را درآورد و موقعی که استاد داشت اشک‌های‌اش را از روی صورتش پاک می‌کرد- ناگهان مادر استاد را غافلگیر کرد و بعد از عنایت مادر استاد در حالی که استاد هنوز تحت تاثیر حرفهای چند ثانبه پیشش بود گوشی را قطع کرد. بعد از این استاد دیگر هیچ خطی را جواب ندارد و به استراق سمع پرداخت(امواج صوتی)
خلاصه از دیشب که این برنامه را دیدم هر وقت یاد تیکه‌های مردم می‌افتم خندم می‌گیرد. فکر نمی‌کنم در هیچ کجای دنیا مردمش مثل ایران آنقدر ذوق و قریحه طنزپردازی داشته باشند.

چند وقت پیش جدول وبلاگی طراحی کرده بودم که پای جدول یک عدد کامنت خشک و خالی هم نیامد. حتی یک کامنت «جدول زیبایی طراحی کردی به جدول‌های زیبایی‌ای ما هم سر بزuntitledddن!» هم نیامد. خلاصه سر این قضیه حسابی دپرس بودم و کنج عزلت برگرفته بودم که یک خانم بسیار محترم که همسر آقا صادق(بلاگنوشت) هم هست و چند روز پیش هم سالگرد ازدواج‌شون بود جدول را حل کردند و به رمز جدول پی بردند.
به هر حال جایزه هم 100 تا اس‌ام‌اس بود که به حساب آقا صادق ریخته می‌شود و امیدوارم که با خواندن اس‌ام‌اس‌ها لحظات شاد و مفرحی برای‌شان به‌وجود بیاید.
فری‌چاقوکش هم به نوبه خودش اولین سالگرد ازدواج این زوج خوب و موفق را صمیمانه تبریک می‌گوید. آقا صادق- انشالله که سال‌های سال در کنار هم خوش و خرم و سلامت باشید.
باز- از خانم حدیث که وقت گذاشتند و این جدول درپیت را حل کردند بی‌نهایت سپاسگزارم.

در راستای اینکه این صفحه برترین وبلاگ‌های وردپرس خودش خار و مادر ندارد و بیشتر به متبرجگاه شبیه است تا یک مکان فرهنگی و اینکه ما به‌تان پیشنهاد می‌کنیم به آن صفحه زیاد دخول و خروج نکنید کلاً خوب نیست. سردار رادان بنده خدا حق دارد. به خاطر همین تصمیم گرفتم بهترین وبلاگ‌های وردپرس را خودم با دسته‌بندی و تر و تمیز و بدون ایجاد تبرج و اینها به‌تان معرفی ‌کنم.

جایزه بهترین وبلاگ طنز وردپرس با نهایت پارتی بازی و به خاطر کپی‌زدن مجله همشهری جوان از روی یکی از مطالب این وبلاگ که نشان‌دهنده قدر بودن این وبلاگ است تقدیم می‌شود به وبلاگ بدون اجازه کوچکترا بعلهParty

جایزه بهترین وبلاگ دخترانه وردپرس تقدیم می‌شود به وبلاگ مریم خانم به خاطر پست‌های خوبش از محل کار با لایورایتر و بالابردن شأن و مقام وردپرس Applause

جایزه بهترین مهاجرت به وردپرس به خاطر سوزاندن دماغ سرویس رقیب وردپرس یعنی بلاگر- تقدیم می‌شود به خانم پانته‌آ از شهر آلمان

جایزه بهترین وبلاگ نوجوان وردپرس به صورت مشترک تقدیم می‌شود به رامن و دوستانش و معلم زبانش که ترجمه‌های توپ و بترکان‌شان ما را شاد کرد و البته که این روند ادامه دارد…

جایزه بهترین وبلاگ پورن وردپرس با نهایت بی‌احترامی Phbbbtttتقدیم می‌شود به وبلاگ فلان شده به خاطر ابتکاری که در عنوان وبلاگ داشت

جایزه بهترین وبلاگ متناقض وردپرس با نهایت تعجب تقدیم می‌شود به وبلاگ بهمان به خاطر جوانه زدن شاخ ویزتورهای این وبلاگ

جایزه بهترین وبلاگ آی‌تی با نهایت لینک و خوراک تقدیم می‌شود به وبلاگ صبحونه به خاطر ایجاد انگیزه با هدف ارتقای سطح این وبلاگ خوب و آینده‌دار

جایزه نانازترین وبلاگ وردپرس با نهایت دقت تقدیم می‌شود به دکتر مزیدی به خاطر قهرولک‌های متمادی‌شان و بالا بردن فشار خونِ دوستداران‌شان

جایزه بهترین وبلاگ می‌نیمال وردپرس بین خودمان تقسیم شد

جایزه بهترین وبلاگ کامنتگذار با نهایت Love Struck تقدیم می‌شود به وبلاگ مهتاب به خاطر کامنت‌های خوب و راهبردی‌اش در وبلاگ‌های وردپرس دات کام جون

جایزه بهترین وبلاگ یک مادر در وردپرس با نهایت ادب و احترام تقدیم می‌شود به وبلاگ گل‌مریم به خاطر مطرح کردن مسائل و روزمره‌گی‌ها و دل‌نگرانی‌های یک مادر با نثری زیبا و جذاب و ستودنی.

ادامه دارد. انشالله آخر هر برج. جشنواره بعدی در برج میلاد با حضور یک پزشک و مهندس و یک فتحی و یک احسان و یک ایرانی.

اخطار(به سبک کمانگیر): این مطلب ممکن است برای دوستداران share خطرناک باشد.
1) کارت شناسایی گوگل را روی سینه مبارک بزنید و بدون اجازه وارد گوگل‌ریدمان شوید.
2) چند فقره خوراک قدر و شاخ ملت را به گوگل‌ریدمان بخورانید. چند تا مطلب در حد ِالاغ را share کنید(ایضاً برای گوگل مالیدن بر سر ملت که خیال کنند شما یک شرنینگ فوق‌العاده حرفه‌ای هستید)
3) حالا وقت سوءاستفاده جنسی از گوگل‌ریدمان رسیده است. کد گلچین‌خوانده‌ی! گوگل‌ریدمان را در وبلاگتان نهادینه کنید.
4) تمام وبلاگ‌نویسانی که از گوگل ریدمان سوء استفاده جنسی می‌کنند چه آنان که جلوگیری می‌کنند و نمی‌کنند ( بدانید که پیشگیری بهتر از سقط جنین است) را شناسایی و با آنها تریپ رفاقت مجازی-گوگلی به هم بریزید.(شناسه جی‌میل‌شان را گیر بیاورید و بدهید به گوگل‌تاک و از این دست کارها و به گوگل بفهمانید که یارو دوست شماست)
5) حالا گوش بدهید ببینید چه می‌گویم. هميشه مطالب جديد وبلاگ دوستان‌تان را share كنيد. به این ترتیب این دوستان از شما خوش‌شان می‌آید و هی می‌خواهند پاسخگوی این عمل خداپسندانه و نیک شما باشند و تنها راه جبرانش هم این است که مطالب شما را share کنند. بروید خوشحال باشید. تا فری‌چاقوکش را دارید غم ندارید
اگر از اشتراک گوگل‌ریدمان و مزایا و کاربردهایش چیزی نمی‌دانید این مطلب را بخوانید: آموزش قدم به قدم با گوگل‌ریدراشتراکی و ریدبرنر

اگر فکر می‌کنید که این روش فایده‌ای ندارد و نمی‌دانید چند نفر از خوراک‌خوان مطلب‌تان را می‌خوانند باید به عرض برسانم که اگر از سیستم وطنی استفاده می‌کنید که برای‌تان کاملاً متاسفم. اما اگر از کاربران وردپرس دات کام هستید غم‌تان نباشد که وردپرس چند وقت پیش این امکان را هم برای کاربرانش فراهم کرد و بدین ترتیب شما می‌توانید با رفتن به آمار وبلاگ در بخش Top Posts & Pages و کلیک روی آیکون آماری هر مطلب از تعداد مشاهدات مطلب‌تان در خوراک‌خوان با خبر شوید. مثلاً دیروز مطلب من راجب بهترین وبلاگ‌های وردپرس تا ساعت 19 به وقت تهران 137 بار مشاهده شد.untitled از خوراک جدید هم 16 بار مشاهده گردید.
آنها هم که خوراک‌شان را با خوراک‌پز طبخ نموده‌اند هم که دیگر جای خود دارد و می‌توانند از فی‌الخالدون مشتركين خوراکشان با خبر شوند. راستی ما هم خوراک‌مان را پختیم اگر خوراک این وبلاگ را میل کردید و به مذاق‌تان خوش آمده پس خواهشاً آن را به خوراک جدید تغییر دهید تا از این به بعد با یک خوراک گرم و تازه در خدمت شما باشیم.

تو با ضید من که دوست داره با ضید تو دوست بشه، ضید شدیAngry

ما بودیم یک جفت کفش کهنه‌ی مارک اگنس. با خطوط هوایی ایرلاین اکسپرس، رفتیم زندگی کنیم تو لس آنجلس. تو هواپیما مهمونداره فکر کرد ما عربیم، گفت: اجلس! مام تیریپ عربی واسه‌اش اومدیم که: چاکریم، مخلص. کی گفته ما شدیم نماینده مجلس؟ مارو چه به این حرفای رطب و یابس. ما بچه بازاریم و اهل بیزنس. القصه رسیدیم به خاک پای لس آنجلس. ولی پولمون ته کشید اونجا شدیم هام لس. از بیخ و بن شدیم مفلس مفلس. زندگی نگو، تراژدی مکبث. ای لعنت به این روزگار ناکس. خلاصه گیر کردیم تو گِل، مث خر قبرس. نه که ناخوش احوال بودیم، سینه‌مون هم می‌کرد خس خس. هزار جور مرض و درد پا و نقرس. گفتن برا نون درآوردن برو به این آدرس. مام سوار اتوبوس شدیم فس فس. تو اتوبوس نشسته بودیم همین جور دپرس. مسافر ریخت تو همگی شدیم کمپرس… یعدشم خدافس!
برگرفته از کتاب یک فنجان طنز تلخ
نویسنده: ناصر خالدیان
انتشارات آوای کلار

PICT0008

نمی‌دانید برای خرید این کتاب در نمایشگاه کتاب امسال چه پدری که از ما در نیامد. پیدا کردن انتشارات آوای کلار در نمایشگاه کتاب امسال خودش داستانی دارد. یادم نمی‌رود در هنگام خرید کتاب آقای مدیر انتشارات با آن سبیل‌های چخماقی و تریپ اتوکشیده‌اش از من سوال کرد: پسرم وبلاگش رو هم دیدی؟ می‌خواستم بگویم: نه فقط تو دیدی!
خلاصه که این ناصر خالدیان که این همه ما برای خرید کتابش دچار ریاضت و دربه‌دری شدیم نمی‌دانم چرا لینک وبلاگ ما را تصصیح نمی‌کند ;-) اصلاً انگار نه انگار :D باید یک شر لینک(شر خر وبلاگستان) بفرستم سراغش… .

خلاصه که این کتاب را بعد از امتحانات خریداری کنید و حالش را ببرید. دیگر 3500 تومان هم پولی نیست. شما فکر کنید با 3500 تومان یک شانه تخم‌مرغ می‌خرید، حالا می‌آید با این پول یک کتاب طنز توپس و بترکان می‌خرید که می‌خونید و لذتش رو هم می‌برید… (الهام گرفته از صحبتهای سیامک انصاری در ابتدای ویدیویِ فضانوردان)