ما بودیم یک جفت کفش کهنه‌ی مارک اگنس. با خطوط هوایی ایرلاین اکسپرس، رفتیم زندگی کنیم تو لس آنجلس. تو هواپیما مهمونداره فکر کرد ما عربیم، گفت: اجلس! مام تیریپ عربی واسه‌اش اومدیم که: چاکریم، مخلص. کی گفته ما شدیم نماینده مجلس؟ مارو چه به این حرفای رطب و یابس. ما بچه بازاریم و اهل بیزنس. القصه رسیدیم به خاک پای لس آنجلس. ولی پولمون ته کشید اونجا شدیم هام لس. از بیخ و بن شدیم مفلس مفلس. زندگی نگو، تراژدی مکبث. ای لعنت به این روزگار ناکس. خلاصه گیر کردیم تو گِل، مث خر قبرس. نه که ناخوش احوال بودیم، سینه‌مون هم می‌کرد خس خس. هزار جور مرض و درد پا و نقرس. گفتن برا نون درآوردن برو به این آدرس. مام سوار اتوبوس شدیم فس فس. تو اتوبوس نشسته بودیم همین جور دپرس. مسافر ریخت تو همگی شدیم کمپرس… یعدشم خدافس!
برگرفته از کتاب یک فنجان طنز تلخ
نویسنده: ناصر خالدیان
انتشارات آوای کلار

PICT0008

نمی‌دانید برای خرید این کتاب در نمایشگاه کتاب امسال چه پدری که از ما در نیامد. پیدا کردن انتشارات آوای کلار در نمایشگاه کتاب امسال خودش داستانی دارد. یادم نمی‌رود در هنگام خرید کتاب آقای مدیر انتشارات با آن سبیل‌های چخماقی و تریپ اتوکشیده‌اش از من سوال کرد: پسرم وبلاگش رو هم دیدی؟ می‌خواستم بگویم: نه فقط تو دیدی!
خلاصه که این ناصر خالدیان که این همه ما برای خرید کتابش دچار ریاضت و دربه‌دری شدیم نمی‌دانم چرا لینک وبلاگ ما را تصصیح نمی‌کند ;-) اصلاً انگار نه انگار :D باید یک شر لینک(شر خر وبلاگستان) بفرستم سراغش… .

خلاصه که این کتاب را بعد از امتحانات خریداری کنید و حالش را ببرید. دیگر 3500 تومان هم پولی نیست. شما فکر کنید با 3500 تومان یک شانه تخم‌مرغ می‌خرید، حالا می‌آید با این پول یک کتاب طنز توپس و بترکان می‌خرید که می‌خونید و لذتش رو هم می‌برید… (الهام گرفته از صحبتهای سیامک انصاری در ابتدای ویدیویِ فضانوردان)

One Response to “اصلاً ناصر خالدیان انگار نه انگار”

  1. «محمد» Says:

    با این همه قافیه‌ی ..س منتظر بودم که یدونه وردپرس هم بیاد وسط!
    در ضمن این فرش اتاقت کپی فرش اتاق منه!

Leave a Reply