صابکار
می 12, 2008
صابکار من خیلی خشن بود تنبل خر نفهم. و من هم از او عصبانیتر چون خسته تشنه داغون. او گفت و من گفتم و درگیری در آنجا شروع شد. من اخراج او خوشحال من گریان او خندان من بیکار او پولدار.
محمدرضا، 14 ساله، پنجم دبستان
از کتاب ترس غار
شاخبازی
صابکار من خیلی خشن بود تنبل خر نفهم. و من هم از او عصبانیتر چون خسته تشنه داغون. او گفت و من گفتم و درگیری در آنجا شروع شد. من اخراج او خوشحال من گریان او خندان من بیکار او پولدار.
محمدرضا، 14 ساله، پنجم دبستان
از کتاب ترس غار
![]()
FireFox | GoogleReader | Stylish | persian style(GR) | Gmail | del.icio.us | WordPress.com
می 12, 2008 at 12:25 ق.ظ
به به!
می 12, 2008 at 12:43 ق.ظ
لعنت به این دنیای کثافت
می 12, 2008 at 9:02 ق.ظ
محمدرضا جون هم باید فعلا کار میکرد تا در آینده تنبل و خر و نفهم میشد.