صابکار

می 12, 2008

صابکار من خیلی خشن بود تنبل خر نفهم. و من هم از او عصبانی‌تر چون خسته تشنه داغون. او گفت و من گفتم و درگیری در آنجا شروع شد. من اخراج او خوشحال من گریان او خندان من‌ بیکار او پولدار.
محمدرضا، 14 ساله، پنجم دبستان
از کتاب ترس غار

3 Responses to “صابکار”

  1. Mehran Says:

    به به!

  2. زبل‌خان Says:

    لعنت به این دنیای کثافت

  3. donafar Says:

    محمدرضا جون هم باید فعلا کار میکرد تا در آینده تنبل و خر و نفهم میشد.

Leave a Reply