رشیدپور حیا کن رسانه را رها کن

مه 14, 2008 در 9:54 ق.ظ. | نوشته شده در اعتراض, تلويزيون | 7 دیدگاه

قبل از عزیمت به استادیوم گفتم برسم خدمت جناب شاخ به شاخ تا نکته‌ای کوتاه من‌باب برنامه مثلث شیشه‌ای دیشب به شما دوستان و همراهان ارائه کنم و بعد شال و کلاه کنم و چترم را بردارم و به استادیوم بروم.
دیشب دومّین قسمت از برنامه مثلث شیشه‌ای با اجرای قشنگ! رشیدپور بود. ابتدای برنامه جناب قشنگ عرض کردند که برنامه امشب در مورد جراحی بینی و پلاستیک و این حرفهاست و در ادامه گفتند که در ابتدای برنامه خانم بهنوش بختیاری هم از بازیگرانی که بینی‌شان را عمل کردند هم پشت خط هستند و می‌خواهند راجب این موضوع صحبت کنند. جناب قشنگ به خانم بهنوش بختیاری گفتند شما 120 ثانیه فرصت دارید که صحبت کنید. تلفن که وصل شد خانم بهنوش بختیاری به رسم ادب حدود 60 ثانیه‌ای با بینندگان و جناب قشنگ خوش و بش کرد و بعد مکث کرد تا منتظر سوال جناب قشنگ باشد. جناب قشنگ هم بی‌درنگ فرمود که خب در مورد موضوع برنامه 120 ثانیه‌تون داره سپری می‌شه! و خانم بهنوش بختیاری هم در مورد عمل زیبایی بینی‌شان که اصلاً قبل از این بود که به وادی نمایش راه پیدا کنند و میل انسان به زیبایی صحبت کرد و همچنین چیزهایی مربوط به رابطه جراحی پلاستیک و بازیگری تا اینکه داشت می‌گفت که مثلاً من که خودم عمل کردم بعدش به این نتیجه رسیدم که هر چهره‌ای ویژیگی‌هه در همین‌جا قطع شد و آقای قشنگ با همان لبخند‌ فست ماژور گفت: بعله 120 ثانیه‌ خانم بهنوش بختیاری تمام شد! و بعد 5 دقیقه هماهنگ کردن تلفنی مهمان برنامه که فوق تخصص جراحی پلاستیک بود را نشان داد که تصویر روی تلفنی بود و خزعبلات رشیدپور به مهمان برنامه که رشیدپور به دکتر می‌گفت: خب آقای دکتر امشب اوکی هستین دیگه و دکتر هم می‌گفت: بعله اتفاقن الان توی اتاق عمل هستم و رشیدپور: وای شوخی می‌کنید داری چه عملی می‌کنی؟ همین جراحی بینی؟ و دکتر می‌گفت: بعله می‌خوای یه سری عکس و ویدیو بگیرم بیارم و رشیدپور می‌گفت: اره بگیر خیلی خوبه به به زنده باشین زنده باشین…
و بنده حرص بود که نوش جان می‌کردم.
باور کنید اگر و اگر و اگر تلویزیون 21 اینچ سامسونت از اموال شخصی بنده بود تلویزیون را با ملحقات‌ش از بالکن خانه‌مان پرت می‌کردم در حیاط خانه‌مان.
گوری بابای‌تان با آن برنامه‌سازی‌تان. ای کاش تو هم مثل حسنی نسخه‌ات پیچیده می‌شد به درک واصل می‌شدی قیافه سراسر نحس تو را نمی‌دیدیم.
لعنتی

Advertisements

اگه این‌جوری تموم می‌شد چی می‌شد

اکتبر 15, 2007 در 10:00 ب.ظ. | نوشته شده در تلويزيون, طنز | 5 دیدگاه

می‌گویم اینکه 29 قسمت کلی داستان و اتفاق و ماجرا پیش‌ بیاید که یکهویی همه این‌ها را در چند تصویر نشان بدهند که به خوبی و خوشی ختم به خیر شده و این‌جوری کل سریال را در عرض 3 دقیقه جمع کنند به نظر شما خیلی ضایع است یا یک‌کمی ضایع است؟

اما قبول کنید هستی باید به طرز فجیع‌ای می‌مرد، مثلاً بعد از ضربه مغزی- یکهو سرش ‌می‌ترکید و مغزش می‌پاشید توی دوربین. حاج یونس هم یک آنفارکتوس شدید می‌زد و جابه‌جا به دیار باقی می‌شتافت که نشتافت و جلال هم حبس ابد می‌خورد و داماد طمع کار حاج یونس هم زنش را(که دختر حاجی هم می‌شد!) آنقدر کتک می‌زد تا کور و علیل شود تا دیگر فال گوش وای‌نستد تا عبرت دیگران شود. قدسی هم دپ‌زده و منزوی می‌شد و درنهایت با قرص خودکشی می‌کرد. فرزاد هم سر به دشت و بیابان می‌گذاشت. یک نفر را نگفتم اگر گفتید؟ بله درست است مادربزرگ هستی، او هم مثلاً در سکانس‌های آخر سینا را گیر انداخته و با کلت به طرف‌ش نشانه رفته و قصد انتقام جویی دارد که در این حین سر و کله سرگرد پیدا می‌شود و مادربزرگ هستی حاضر نیست کوتاه بیاید که آن موقع سرگرد مجبور می‌شود زنیکه پیر را سقط کند و خلاصه در سکانس آخر نشان می‌دادند که عید فطر شده و تصاویری از شخصیت‌های داستان که هر کدام به گوشه‌ای افتاده‌ و لت و پار شده‌اند و با یک آهنگ از داریوش سریال تمام می‌شد. جداً‌ اگر سریال این‌جوری تمام می‌شد حرف نداشت و این‌طوری واقعاً از جلد و قالب ایرانی بودنش در می‌‌آمد.

دختر و داماد ِ سوسول ِ حاج‌یونس هم در این مدت در کمد خانه‌شان قائم شده بودند و از ترس بیرون نیامدند و متاسفانه بلائی سرشان نیامد(حیف شد)

فقط به خاطر هستی

اکتبر 14, 2007 در 8:09 ب.ظ. | نوشته شده در انتقاد, تلويزيون | 5 دیدگاه

ملت همیشه سحرخیز و قبراغ و تندرست و بزرگوار و قابل احترام ایران بزرگ فردا برخلاف روزهای دیگر که صبح ِخروس‌خوان در سر کار و بار خودشان حاضر می‌شدند، فردا همه با چشم‌هایی پف‌کرده و قیافه‌ای خمار به محل کار خود می‌روند. فردا صبح- بچه‌ها در مدرسه هی در حال چرت زدن هستند و هر چند لحظه یک‌بار کف ِدست‌شان از زیر چانه‌‌شان در می‌رود و با مخ به روی نیمکت می‌روند…
ملتی فردا به خاطر خانم هستی! خواب‌‌آلود خواهند بود. صدا و سیمای فخیمه هم ملت سرافراز و پیگیر ایران را در خماری گذاشت و ساعت پخش این سریال(آخرین قسمت میوه ممنوعه) را از ساعت 21:30 به 23:30 تغییر داد تا یک حال اساسی از ملت بگیرد.

فکرش را بکنید 40 دقیقه سریال است، 15 دقیقه هم بعد از سریال خانواده‌ها به نقد و تحلیل سریال می‌پردازند و در رختخواب هم تا خواب‌شان بگیرد و از فکر و رویای هستی بیرون بیایند خودش نیم ساعت زمان می‌برد. فردا همه گوز مُعلّق ِ ‌خواب‌‌ایم- خیال‌تان راحت ِ راحت.
فقط اگر هستی بمیرد، سریال از قالب ایرانی بیرون می‌‌‌آید و تلویزیون خانه ما هم از هر گونه گزند و آسیب احتمالی نجات خواهد یافت؛ در غیر این‌صورت یعنی اگر با دعاهای حاج یونس- هستی خوب شود و خود حاجّی هم برای فرزاد آستین بالا بزند و هستی هم جلال را ببخشد، متعاقب اینها مشت من در صفحه تلویزیون خواهد رفت.

پی‌نوشت:
دایان: من هم در آخر سریال به پاس زحمات دست اندرکاران این سریال چند تا فحش… به‌شون دادم

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.