یک عدد رخش خریداری نمودیم

آوریل 15, 2008 در 10:57 ب.ظ. | نوشته شده در هجو, روزمره, زنگ تفريح, طنز | 10 دیدگاه

بالاخره ما هم مثل تمام انسان‌های خاکی و غبارگرفته تهران توانستیم یک ماشین برای خودمان با هزار مصیبت و قرض و ‌قوله تهیه بنماییم. یک پراید سفید صندوقدار مدل 83. عرض کنم این ماشین برای یک خانم دکتری بود که با این ماشین می‌رفته مطب‌اش که چند تا کوچه پایین‌تر از خانه‌شان بود. این خانم دکتر بسیار انسان باکمالاتی هستند؛ در وصف این ویژگی تنها به این نکته بسنده کنم که ایشان- پول ویزیت از بیمارانش نمی‌گیرد و بسیار خانم رئوف و خیّری هستند. شوهرش هم تقریباً 190 سانتی‌متر قد دارد و اندام بسیار متناسب و ورزیده‌ای هم دارد. هر روز صبح نان سنگکِ داغ خاش‌خاشی می‌گیرد و با خانم دکتر و بچه‌ها صبحانه مبسوطی میل می‌کنند. این خانم دکتر 2 تا بچّه هم دارند. یک دختر و پسر ژیگول-میگول قدّ وُ نیم‌قدّ. آقاى شوهرِ خانم دکتر مهندس راه و ساختمان هستند و یک پرشیایِ نقره‌ای دارد که چون دست فرمانِ خانم دکتر چندان تعریفی ندارد، هر برنامه یا مناسبتی پیش می‌آید با ماشینِ آقای شوهر بیرون می‌روند…
خلاصه جانِ کلام که ماشین نخریدم یک عدد رخش بنده خریداری نمودم که قابل شما هم ندارد؛ دربیاورم(سوئیچ و مدارک ماشین را عرض می‌کنم، من و شما نداریم. والله)

یک نشست توییتری پیرامون همه‌چی + مشاعره

مارس 29, 2008 در 10:58 ب.ظ. | نوشته شده در بازی وبلاگی, روزمره, شوخی با بلاگر | 16 دیدگاه

تصوّر ذهنی بنده یا بهتر بگویم تصویری که از بهترین دوستِ وبلاگستانی‌ام برای خود مجسّم کرده بودم از زمین تا مشرق با آنچه که از نزدیک رویت کردیم- فرق داشت. یعنی بنده فکر می‌کردم از جهت تناسب اجزا و جوارح صورت باید کسی مثل جورج‌کلونی را مشاهده کنم، اما بنده سخت در اشتباه بودم آقای قاضی! یعنی به جهتِ فرمِ چهره شما چیزی شبیهکشوری «تیم راس» را در نظر بگیرید.team roth
جوانی‌های نیکلاس کیج هم می‌شود محمد کشوری! داستان از این قرار است که فواد به تهران می‌آید، او بسیار زیرکانه با من تماس می‌گیرد و از یک قرار توییتری حرف‌هایی می‌زند، به جهت امنیتی من این موضوع را از طریق جراید به بچه‌های توییتر اعلام کردم- اما آن روز لعنتی فقط من بودم و فواد و کشوری 😦
در این ملاقات بسیار دوستانه که در یکی از کافیشاپ‌های مطرح و قدر تهران برگزار شد از خرابی‌فیدبارنر و مشترکین فید و مافیای بالاترین و دیدیش و گرانی کیشمیش و اینها به بحث و تبادل درگیری پرداخته شد که با وساطت سردار رادان ختم به خیر شد و همه به خانه‌های‌شان متواری شدند 🙂
خب عرض کنم بنده در این روزها به بازی‌های زیادی دعوت شدم. یکی‌اش مشاعره بود که از طریق «ختم‌الاوبلاگ کبیر»(کسی که وبلاگ‌نویسی را به پایان رساند) به این بازی دعوت شدم. یادم است کلمات کلیدی برای ادامه بازی که بنده باید به کار ببرم، خالق و نان و چفسیده و اینها بود. در همین راستا بنده شعری را آماده کردم که اگر اجازه بدهید آن را بسرایم و اگر دیر نباشد چند نفری را هم در آخر به این بازی دعوت می‌کنم
ای خالق هستی
این احمدی‌نژادِ مشتی با قیافه هپلی
با وعده‌های توخالی و اَلکی
قرار بود نفت بیاره بر سفره مردم به صورت بشگه‌ای
اما دریغ از قطره‌ای
و قیمت نان و گوشت و مرغ هم گران می‌شود به صورت لحظه‌ای
ای خالق هستی
برس به دادمان اگر صدای‌م را داری
و دیگر هیچ

بــَه بــَــه- بــَه بــَـه Blushing
برای ادامه من از کسانی که در ملاقات توییتری شرکت نکردند و هر کدام به بهانه‌ای ما را پیچانیدند- دعوت می‌کنم تا در این بازی شرکت کنند تا برای دیگران درس عبرت شود.
آقایان و خانم‌ها: زهرا و مریم و کمال و مهران و باران و ویدا
طبق فرمایشات آرش‌خانِ رستم‌نشان شعری پیدا کنید یا بسرایید که در آن یکی از کلماتِ کلیدی و حیاتیِ «قطره» و «لحظه» و «هستی» و «الیاس» یافت شود.

سال نو مبارک

مارس 20, 2008 در 3:36 ب.ظ. | نوشته شده در هميجوری, روزمره, عكس | 15 دیدگاه

فرا رسیدن سال 1387 را به شما دوستان گلم تبریک می‌گم.
برای شما سالی پر از خوبی و خوشی و سلامتی و موفقیت و تندرستی و سرافرازی و سربلندی آرزومندم. انشالله در سال جدید وبلاگ‌تان همطراز وبلاگ‌های شاخ و قدری چون وبلاگ شاخ به شاخ باشد. 😉
از سفره هفت سین‌مان عکس گرفته بیدم و اینجا می‌گذارم تا به دیگر هنرهای فری چاقوکش که عکاسی و تزئین تخم مرغ است پی ببرید.
PICT0009

PICT0012

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.