همذات پنداری با رابرت

ژوئن 1, 2010 در 7:06 ب.ظ. | نوشته شده در خاطرات | دیدگاه‌ها برای همذات پنداری با رابرت بسته هستند
برچسب‌ها: ,

یک رابطه احساسی عاطفی پیدا کردم با مطلب رابرت مردی که هنوز بلد نیست هندوانه قارچ کند و شدیداً همذات پنداری کردم با نویسنده مطلب فوق الذکر. یاد خودم افتادم زمانی که دانشجو بودم و یک تابستان در بازار مشغول بودم . دم ظهر که می‌شد باید می‌رفتیم طبق برنامه غذایی که داشتیم یک چیزی تهیه می‌کردیم و جلوی اوستایمان می‌گذاشتیم میل کنند بلکه دوز دلالی‌شان بالا بزند!

آن روزهای گرم تابستان باالطبع هندوانه خیلی می‌چسبید با نان و پنیر و این حرفها. ضمن تصمیم گیری در اول صبح هندوانه تهیه می‌گردید و در یخچال یکی از مغازه‌ها قرار داده می‌شد تا برای ظهر خنک شود تا چهره اوستا از این خوش سلیقگی ما گشاده گردد. خلاصه اولین دفعه‌ای که این قارچ هندوانه به من واگذار شد قلب من تالاپ تالاپ صدا می‌کرد و موجی از التهاب و هیجان مرا فرا می‌گرفت. بی‌اختیار از دیدن هندوانه دجار ترس می‌شدم، یک جوری بود، نمی‌دانستم چطور می‌توانم من 165 سانتی‌متری ِ50 کیلویی این هنداونه 5 کیلویی را جوری تقسیم اراضی کنم به نوعی که قارچ‌ها در اندازه‌های یکسان مانند حبه‌های قند در ظرف نهادینه گردد! برایم سخت بود و از آنجا که اوستاهای بازاری اعتقاد به این دارند که شاگرد مغازه اگر هم اکنون یک کامیون هندوانه بهش بدهند باید قارچ کند و تزئیتن هم کند لابد-لاجرم راه دیگری نبود و دعا می‌کردم شاگرد مغازه ارشدتر بیاید که معلوم نبود کجا گوربه گور شده بود…

تمام نگاه‌ها به من بود، گفتم پسر کاری ندارد که آپولو که نمی‌خواهی هوا کنی! خونسرد باش و چاقو را بردار از وسط نصفش کن هر نصف را از دوباره نصف کن و هر نصف آنقدر نصف کن که می‌شود قارچ منطقی! قارچ همین است دیگر هسته اتم که نمی‌خواهی بشکافی! به هر سو با  همین چیزها که در ذهن مرور می‌کردم و به خودم اعتماد به نفس می‌دادم جلو رفتم چاقو را برداشتم و هنداونه را روی سینی گذاشته و روی میز اوستا قرار دادم یک نفس عمیق از تو کشیدم! اوستا نگاهش به من بود و با خودش لابد خیال می‌کرد که ماشالله چه شاگرد مغازه‌ اینکاره و زیر و زرنگی دارد و در همین اثنا یکهو جوری که سالهاست هندوانه به شرط قارچ کرده‌ام چاقو را به دل هندوانه فرو کردم و از وسط بریدم کامل و چشمتان روز بد نبیندیکهو گویی که گوسفند ذبح کرده باشی یک ور بریده این هندوانه در رفت افتاد روی زمین از آن طرف تعادل به هم خورد و روی فشاری که به این ور سینی داشتم سینی بلند شد روی هوا و خلاصه تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!

آن روز یادم است مهمان هم داشتیم و مهمانمان هم یکی از همین حاجی بازاری‌ها بود و چون کلاً این بازاری‌ها با هم بر سر شاگرد مغازه‌شان کل دارند که شاگرد من ال است بل است و با یک سوت می‌دَود تا مسجد شاه و برمی‌گردد همین شد که عذرم را خواستند و بنده از حضورشان مرخص شدم و این شد که نتواستم بازاری شوم و کاسبی کنم و می‌خواهم اگر خدا قبول کند جایی کارمند شوم 🙂

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.